دلتنگ

چرا پستام غمگینه؟؟؟
نویسنده : mina rahimi - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

چرا پستام غمگینه؟

چرا من ناراحتم؟

میخوای بگم؟

ازکجا شروع کنم واست؟

ازاون وقتی که خیلی مهربون بودم وبه همه مهربونی کردم اما

 

دیگران فکرکردن من سادم وبخاطر همین ازم سواستفاده

 

کردن؟

ازاون وقتی که برای رفیقام جونمم میدادم

 

اما همین رفقا منو بدجوری زمین زدن؟

از اون موقعی که عاشق شدم و

 

طرفم منو مسخره میکرد؟

ازاون موقعی که عاشق شدم وطرف بعد

 

اینکه منو وابسته کرد بخاطر یه بهانه کوچیک گذاشت ورفت؟

ازاون موقعی که عاشق شدم و برای داشتنش

 

خودمو به این در و اون در زدم اما اون فقط تو دلش داشت به

 

له شدنم میخندید؟

از اون موقعی که هرکی رو ناراحت ومغموم دیدم رفتم

 

پیشش و دلداریش دادم اما موقع هایی که خودم ناراحت بودم

 

همه رفتن؟

ازاون موقعی که دیگران دلمو با حرفاشون میشکستن و من

 

فقط نگاشون میکردم؟

ازاون موقعی که دیگران منو جلوی خودم تحقیر کردن

 

وغرورمو شکستن؟

ازاون موقعی که تو حسرت داشتن یه عشق واقعی ام

میسوزم و هروقت دو تا عاشق رو میبینم آتیش میگیرم؟

از کدوم دردم بگم واست عزیزم؟

از درد پیرشدنم تو جوونی؟

ازدرد اینکه اولین موی سفیدم رو تو 15 سالگی دیدم؟

از درد اینکه همیشه هقهق میزنم گلو درد میگیرم؟

ازدرد اینکه وقتی تنها میشم ،بغضمو میشکونم وگریه میکنم با

 

آهنگام؟

از درد اینکه من ماهی یبار گوشیمو شارژ پولی میکنم؟

از درد اینکه واسه هیچکس مهم نیستم حتی...؟

از درد چی...؟




 
 
عادت کرده ایم...
نویسنده : mina rahimi - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

واقعاعادت کردم عادت←

 

من عادت کردم کسى نگرانم نبـاشه

 

عادت کردم کسى سراغمو نگیره

 

‌کسى نازمو نکشه

 

عادت کردم تنها باشم

 

تا بعد کسى منت محبتشو روم نزاره

 

عادت کردم به خیلى ها سر نزنم

 

و پى خیلى کارارو نگیرم ...

 

عادت کردم که شبا بدون شب بخیر بخوابم

 

عادت کردم منتظر تماس کسی نباشم

 

عادت کردم دلتنگ بشم و دلتنگم نشن

 

عادت کردم بی دلیل بخندم

 

و با دلیل گریه کنم

 

عادت کردم بفهمم و فهمیده نشم

 

عادت کردم زندگی نکنم

 

‌‌ ✘ سخته ✘

 

✘ولی عادت کردم ✘

 



 
 
سرخ میشوی...
نویسنده : mina rahimi - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

ســُــرخ می شوی ، وقتی می شنوی دوستت دارم !

زرد می شوم ، وقتی می شنوم " دوســــتش ...داری " !!

چهار شنبه سوری راه انداخته ایم...

ســـرخی ِ تو از من ، زردیِ من از تــــو !

همیشه من می سوزم .....و همیشه تو می پــــری



 
 
پیرمرد
نویسنده : mina rahimi - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

 

پیرمردی در تاکسی بود

 

چه حرف قشنگی زد!

 

میــــگفت:

 

یک زن،،

 

پای سفره عقد یک"بله"میگه وهزاران سال پای

 

حرفاش

 

میمونه اما امان از بعضی مردها که به اندازه ی

 

یک زن،مردنیستند....

 



 
 
میدانی...
نویسنده : mina rahimi - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

ﻣﯿﺪﺍﻧــے؟

ﺑﺪﺑﺨﺘـے ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ڪـہ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘـے ﻫﺴﺘﯿﻢ!

ﯾڪـے ﻣﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘـے ﯾﻌﻨـے ﭼـے؟

ﺁﻥ ﯾڪـے ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﯾﻌﻨـے ﻫﺮ ﺑﻼﯾـے ﺳﺮﺕ ﺁﻣﺪ،

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﯾﺪ...

ﺍﯾﻦ ﺷﺪ ڪـہ ﯾﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﺪ ڪـﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍیمان ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ...

ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍیمان ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ...

ﻋﺸﻖ ﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺻﺪﺍیمان ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ...

ﺗﻮے ﺧﺎﻧﻪ ، ﺳﺮ ﺧﺎڪـ ، ﻭﺳﻂ ﺳﺎﻟﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ

ﺑﺠﺎے ﺍﯾﻨـڪـہ ﮔِﻞ بر ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕـﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻨﮓ

ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑـڪﺸﯿﻢ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸڪﻨﯿﻢ ﺗﺎ

ﻧﺸڪـﻨﺪ...

ﻧﺮﻭﺩ...

ﺑﻤﺎﻧﺪ...

ﻫـے ﻣﻨﻄﻘـے ﺭﻓﺘﺎﺭ ڪﺮﺩﯾﻢ . ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯾﻢ

ﻭ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﯾﻢ .

ﻣﺜﻞ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺗڪﺎﻥ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺭﻓﺘﻨـے ﻫﺎ ﺑﺮﻭﻧﺪ

ﺍﺯ ﺧﺎﻧـہ ، ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ...